زندگی مادر  از زبان دختر کوچکترش ( قسمت 2 )

نمدانستم به چی فکر میکرد همین قدر می دانم که حسابی با خودش درگیر بود .هر چقدر سعی می کردم او را از این حس و حال در بیاورم نمی شد که نمی شد .

بیشتر شبها بیدار بودم و به آینده فکر می کردم که چی می شود . آیا می توانم کمکی به مادر بکنم ؟ چطوری می نوانم کمکش کنم ؟ آخه چه جوری ؟ می خواستم ببرمش روانکاو  قبول نمی کرد  می گفت مگه من دیوانم  ؟ خلاصه توش مانده بودم که چه کار کنم ؟ از دور نگاهش می کردم  و به فکر فرو می رفتم .

منم با خودم درگیر بودم . .....

مادر نایلکسی  پلاستیکی که در آن داروهایش را ریخته بود  داشت . هر بار اون کیسه را برمی داشت و دارویی از توش در می آورد و می خورد . میگفت

درد دارم  دست و پاهایم درد می کند . آخه اون کم خونی شدیدی گرفته بود واسه همین دکترا   واسش انواع و اقسام داروهای کم خونی را تجویز کرده بود ند . رماتیسم هم داشت

نگاهش می کردم در ظاهر تلویزیون نگاه می کرد  اما وقتی ازش می پرسیدم چی گفت مادر بازیگر سریال ؟؟؟ اون جواب میداد نمی دانم

حواسم به فیلم نیست . منم در جواب میگفتم پس مادر حواست کجاست ؟؟؟می گفت  به آن چه بر سرم گذشته

بابا بس کن دیگه بیا بیرو ن از توش تا بوده دنیا همین بوده  همه مادرها از دست بچه هاشون یک جورایی شاکیند . این قدر فکر نکن برو پارک برو با هم سن و سالهایت تو پارک حرف بزن خودتو یک جورایی خالی کن سر گرم کن  می رفت اما زود بر می گشت .

مادر  کارش شده بود یا به اون کیسه پلاستیکی دارو ور برود  یا با انگشتان خود  با پرزهای قالی بازی می کرد و گاهی هم آه

می کشید و می گفت باشه      باشه    باشه     منم می میرم  اون وقت هرگز نمی خواهم  کسی بیاد و واسم گریه کنه 


چایی دم کردم و برایش آوردم  . حواسم کامل به او بود لحظه ای ازش غافل نمی شدم سعی می کردم هر چه می خواهد برایش مهیا کنم

سعی می کردم باهاش حرف بزنم تا کمتر فکر کند  اما..........

کافی بود که اسم یکی از  بچه هاشو بیاورم شروع می کرد به شکوه و گلایه ازشون هیچ رقم راضی نبود و فقط ازشون شاکی بود شاکی

هیچ کدام زنگ نمی زدند اگر هم زنگ می زدند یا  چک داشتند پول میخاستند یا بلخره یه کاری داشتند . هیچکدام یک بار زنگ نمی زدند بپرسند حالت چطوره 

رفتار مادر درست زمانی تغییر کرد که خانه  و هر آنچه به آنها تعلق می گرفت  را  بچه ها فروختند و رفتند . آنهایی هم که صغیر بودند کبیر شده بودند و زن گرفته بودند و هر کدام دنبال زندگی خودشان رفته بودند . هیچ کس به این فکر که مادر چکار کنه نبود ؟ حتی پسر بزرگش

مادر دو داماد داشت اما با نداشتنش یکی بود  / هیچکدام به درد نمی خوردند چو ن جفتشان درگیر چیزی بودند که  به درد زن و بچه خودشان نمی خوردند چه برسد مادر زن ....

اگه بخواهم بگوییم آنها باعث شدند بچه ها از مادر ارث و میراث طلب کنند  دروغ نگفتم . آنها نقش به سزایی در این مسئله داشتند  ... داماد بودند دیگه تکلیفشان هم معلوم بود اگر دخترا زندگی میکردند فقط و فقط به خاطر بچه ها بودن وگرنه هزار باره طلاق گرفته بودند .

آنها اصلا مرد زندگی نبودند از اون اول . البته ناگفته نماند بد پایی خوردند بد جوری تاوان کاراشون را پس دادند .

 خدای بالا سری بد تقاصی ازشو ن گر فت بزرگی خدا راشکر 


البته به دامادها توهین نشود من دامادهایی را میگم که اصلا اصالت خانوادگی ندارند... داماد خوب هم هست اما بدش گیر مادر  افتاده بود من بهشون میگم جونور


  ادامه دارد ...........................................